شب بود و تازه به نیمه های راه رسیده بودیم ، خسته اما دل گرم به امید رسیدن به قله ، گاهی به آسمان نگاه میکردیم و گاهی هم صحبتی کوتاه ، صدای آرامش بخش سقوط آبشار بر روی سنگ های داخل دره و صدای گامهای کوتاه و آرام بر روی سنگ های کوچک و بزرگ کوه دل را به لرزه در می آورد، گویی عالم بیکران تر از آن است که من تصور میکردم .

و این کمی مرا میترساند...

آرام و زیر لب گفت خسته شدی ؟

با خوشحالی جواب دادم نه ، دلم خیلی میخواد زودتر برسم اون بالا.

چند ساعتی راه مانده بود و در شب آسمان کوه و صحرا بی اندازه زیبا و صحرآمیز است ، ستاره های پر نور و بزرگ .

تکرار کرد خسته که نیستی ؟

گفتم ، میدونی ؟ میون این همه آدم من و شما چه خوش شانسیم که شبونه داریم میریم اون بالا !

گفت ، آره ولی فقط ما نیستیم ، اونطرف و نگاه کن ، چند نفر هم اونجا هستن!

تعدادمون خیلی کمه شاید آدم هایی هستن که روزها کار میکنند و شب ها کوه میرن مثل ما !

خندید و زیر لب شروع به زمزمه کرد.

منم خیره شدم به آسمون و همزمان کمی از حواسم به صدای آبشار بود.

صدای بلندی داشت ، داشتم با خودم تصور میکردم حجم این آب آبشار چقدر میتونه باشه و از چه ارتفاعی و با چه سرعتی داره به پایین میریزه.

نسیم خنکی میوزید ، از سمت قله بود ،دیدم که هنوز نوک کوه سفید از برف بود و هوا هم کمی خنک ، یواش پراهنمو باز کردم تا اون باد ملایم و بیشتر احساس کنم و برام خاطره انگیز بشه .

از دور چراق روسری کوهنوردی و دیدم که بسمت پایین میومد ، منظره جالبی بود ، نور چراغ دائم به این سو و آنسو در حرکت بود و گاهی هم به پایین و بالا،

وقتی نزدیک ما شد بلند گفت خسته نباشید ، در جواب گفتم خدا قوت و از کنارمان گذشت و دور و دورتر شد.

چند ساعت دیگه هم به راه ادامه دادیم و دیگر از منظره شهر با چراغ های زیاد و کوچک شهر خبری نبود ، برف تقریبا تا صاق پا ارتفاع داشت و هیچ صدایی بجز خرط خرط برف بگوش نمیخورد، چند بار کوتاه صحبت کرد اما جوابی ندادم و به صدای برف گوش میدادم انگار حمد خداوند را از زبان برف میشنیدم . در همین لحظه بود که متوجه شدم تنها صد یا دویست متر با قله فاصله باقیمانده و داریم به پایان راه و مقصد نزدیک میشویم.

آروم گفتم، خوبی ؟

فقط خندید .

زمانی که به انتهای مسیر رسیدیم چشم هایم را به آرامی بستم ، دست هایم را به طرفین باز کردم ، کمی سرم را بالا گرفتم و شروع کردم به نفس کشیدن های بلند و آرام،

هوا خیلی خنک بود و البطه تمیز و سبک ، چشمانم را باز کرم ، به روبرو و کمی پایین تر از پاهایم نگاه کردم، نور کم مهتاب تمامی کوه ها را نقره گون و درخشان کرده بود ، تمام کوه های کوچک و بزرگ که گاهی یکدست و بعضا تک تک کاملا سفید از برف شده بودند و منظره ای وصف ناپذیر و زیبا را در تاریخ عمرم به تصویر کشیده بودند .

بینظیر بود و میتوانم به جرعت بگویم. این از آن تصاویری ست که اگر بار ها و بارها هم تکرار شود باز هم انسان را زنده و شاداب خواهد کرد.

خداوند قادر است که چنین عضمتی را آفرید و آرامش پس از مشاهده آن را در دل ها قرار داد.

.

.

پ.ن

۱. کوه پیمایی یا کوه نوردی ، اگر یکی نباشد بیشک مثل هم لذت بخش خواهند بود.

۲. باید در زندگی تا جوانیم و فرصت داریم هر چیز خوبی و امتحان کنیم