یکی از خاطرات خیلی دوست داشتنی کودکیم داشت آروم آروم از خاطرم پاک میشد ، چند وقط پیش مهمان داشتیم ، داخل همون مهمانی بچه های کوچیک و بامزه که همش بالا و پایین میپریدن و دائم جیغ و داد میکنن و دنبال هم میدون هم   بودن ، با رای اکثر بزرگترها من مسئول برقراری آرامش شدم با این جمله معروف که ( ترو خدا ساکتشون کن سرسام گرفتیم ) خب کار خیلی سختی بود و من با احساس یک قهرمان که میخواد عده ای را نجات دهد وارد شدم و با ورج و ورجه کردن و سر و صدا بچه هارو به سمت خودم نزدیک و نزدیکتر کردم ، اما بزرگتر ها با خشم ازم دور و دور تر میشدند ، بچه ها که کنارم جمع شدن شروع کردیم به کشتی و بغل کردنهای محکم و آروم متوالی ، اونهاهم جیغ میزدن و کیف میکردن ، چند لحظه آروم نشستم ، نگاهشون کردم صورت هاشون سرخ شده بود و تمام وجودشون پر شده بود از شادی ، یکهو همه با هم فریاد زدن عمو دوباره دوباره و بعد ، حمله به سر و کول عموی بیچاره ، چند دقیقه ای این کار تکرار شد ، ناگهان صکوتی عجیب همه خانه را فرا گرفت گویی هیچ کودکی در خانه نیست، از روی کنجکاوی هر چند دقیقه یکبار یکی از بزرگتر ها داخل اتاق سرک میکشید و بیصدا و با لبخند رضایت از اتاق خارج میشد ، چند دفتر و کلی مداد رنگی ...

اما از اون خاطره خوش بوی زمان کودکیم غافل نشم ، بچه ها داشتن نقاشی میکشیدن و منهم ، البطه کمک هم میکردم تا اینکه صدای ، عمو نوک مدادم شکست منو به خودم برگردوند  ، با تراشیدن مداد رنگی و بوی چوب مداد و تراش و خرده های نوک تراشیده شده داخل کف دستم ، تمام دنیای کودکیم ، مدرسه، میز و نیمکت ، تخته سبز ، کلاس هنر ، چند دقیقه در خودم و خاطراتم غرق شدم انگار دلم نمیخواست هیچوقت از اون خاطرات بیرون بیام هیچ وقت ...