2018-12-17تمام زندگی را هم که در کنار یک لحظه با تو بودن قرار دهم باز هم نمیتواند به اندازه آن یک لحظه زیبا باشد .

تو تنها مثل خودت بودی آن زمان که میخندیدی و مثل باران زمانی که در انتهای خنده هایت اشک هایت را آرام از روی گونه برمیداشتی.

پاورچین بسوی خاطراتم در حرکتم، اما بدون یک لحظه تکرار و حتی نیم نگاهی به پشت سر، آن هنگامی که تو در میانه جاده خوشبختی ایستاده ای.

وقتی برایم از دنیایت سخن میگفتی، حتی چشمهایم هم گوش میشوند تا تورا، زندگی ات را و نیز خواستن هایت را بشنوند و یک به یک تصور کنند.

یادت هست آن روز که با کفش های کتانی سفیدت کنار جاده ایستاده بودی و بی آنکه به گذر زمان توجه ی داشته باشی به برگهایی که روی جاده افتاده بودند خیره مانده بودی ؟ هرگذ تورا تا این اندازه زیبا ندیده بودم.

آرام در حالی که دست هایت را پشتت گرفته بودی و چشمانت از شعف برق میزد به سمت آنها رفتی و آرام با پا فشارشان دادی.

از تو پرسیدم، میشه بهم بگی چرا داری اینجوری میکنی ؟ همان شکل که سرت پایین بود و شادی غیر قابل وصفی در صورتت موج میزد آروم صورت زیبایت را چرخاندی و نگاهی به چشمانم انداختی و جواب دادی، میخوام صدای پاییز و هیچوقت فراموش نکنم.