زیر لب ذکر میگفت ،صورتش پر بود از نور خدا، دستهای پیر و لرزانش دنیا را لای انگشتان پینه بسته اش می رقصاند، پای بیجورابش داخل گیوه نرم ، کمرش بس که خدا را دیده خم گشته ، ماه را میبینی ؟ داخل چشم سیاهش ماه هم خوش سیماس ، دانه های دل آن قطره ی اشکی ست ، که جهان را لرزاند ، بغز دل باز کردم بی اراده، خسته ، هم نوای اشکش ،من نیز باریدم .

زیر پایم سبز شد آسمان هم خندید ، دست هایم روشن ، زیر لب میگفتم چه خدایی دارم ، من چه سبزم امروز ، خواب ها ، راه ها ، کودکی های درون جای بازیست اینجا، من چگونه برم ، دل من اینجا ماند ، پیش آن پیر که از پیش خدا آمده است ، من چگونه برم ؟ پاهایم راه را میدانند ، ماندن پیش خدا را بهتر.