رو پشت بام خونه ایستادم و داشتم به پایین نگاه میکردم چند بار با خودم گفتم اگر از این بالا بیفتم پایین جا درجا میمیرم .

تنها کافیه چشمام و ببندم و به هیچ چیزی نگاه نکنم تا وقتی که به زمین میرسم،

یک لحظه به خودم فکر کردم گر بیفتم و بجای اینکه برم پایین به سمت بالا برم چی ؟ 

واقعا چه اطفاقی میفته ؟

شاید بچه ها با انگشت ...

به مامان و باباها نشونم میدن ، شاید خبرنگارا عکس بگیرن و بفرستن برای خبرگذاری ها ، یا ممکنه با هواپیمایی چیزی برخورد از نوع سوم و چهارم داشته باشم ، یا اینکه همینجور برم بالا تا از جو خارج بشم ، اما یادم افتاد برای خارج شدن از جو خیلی خیلی باید سریع بود ، تا اون زمان من انقدر سرعت نداشتم که ، پس باید چیکار میکردم ، شاید باید میپریدم .

برای پریدن به چه چیزهایی نیاز دارم ؟ نمیدونم من که تا این زمان از این کارا نکردم ، خوب باید برم از اونایی که این کارو کردن بپرسم ، ولی نمیشه اکثر اونا هم به اون دنیا رفتن نا بالا ...

خوب نتیجه میگیریم کاری که تا آخرش معلومه و اون هم دیار باقی هست نیاز به چیزی نیست، این مرگ واقعا چیه که بعضی از ما انقدر راحت باهاش روبرو میشیم؟ و گاهی هم باهاش شوخی میکنیم .

دوروز پیش یک پست نصف و نیمه گذاشتم که دوست دارم راجع یک موضوع اون بیشتر بنویسم ، اون روز قرار بود برم کوه ، که اتفاقات جالبی رخ داد، و زندگیم و کاملا تغییر داد ، همونطور که داخل مطلب نوشتم ، یک خانم سن بالا  که خسته از راه بود و کلی کیسه میوه همراه داشت  ، دست تکون داد و خواست که تا کوچه پایینی برسونمش ، اولش با با کم توجهی از کنارش گذشتم و بعد با خودم گفتم چه اشکالی داره یک کوچه که انقدری وقت منو نمیگیره ، این خانم و میبرم و از یک مسیر دیگه میرم.

اما وقتی اون خانم و جلوی در منزلش پیاده کردم متوجه شدم مسیری که اول انتخاب کرده بودم خیلی شلوغ بود و کاملا تردد سنگینی از ماشینها بوجود اومده و از همونجا مسیرم و تغییر دادم و برای رسیدن به مقسد رفتم داخل یک راه بهتر با ترافیک سبکتر ، اونجا بود که متوجه شدم با تسمیم ها و رفتار های ما چقدر راحت تقدیر تقییر میکنه و مسیر زندگی آدم از جایی به راهی دیگه عوض میشه.

واقعا چجوریه که وقتی به کسی کمک میکنیم شانس همواره همراهه ؟

و وقتی خراب کاری میکنیم همه چیز یکجور ناجوری میشه ؟

در کل همیشه تلاش کنید بهترین باشید.

غمگینم و این ربطی به خیابان ولی عصر ندارد

که درختانش سالهاست مرا از یاد برده‌اند

غمگینم و این ربطی به تو ندارد

که پسر همسایه‌ ام نبودی

تا هر صبح پنجره را باز کنم

بی آنکه جواب سلامت را بدهم

با بنفشه‌ای در گیسوانم

کاش به زنی که عاشق است می‌آموختند

چگونه انتقام بگیرد

غمگینم که عشق این‌ همه مهربان است

شاعر:مژگان عباسلو

پ.ن :

امیدوارم منظورم و از بیان خانم و در پست قبل بدرستی رسونده باشم، وگرنه که این نوع مساله ها یکجورایی خصوصیه و گفتنش قشنگ نیست.

دعام کنید حالم خوب بشه ممنون .