قطرات آب یک به یک بر پیکره سخت و سرد صخره فرود آمدند ، صخره به آنها میخندید و آنها را به سخره گرفته بود ، اما آنها هیچکادم سخنی نگفتند و آرام و مداوم به کار خود ادامه دادند.

سالها گذشت ، و امروز از سینه سبز کوه، آبشاری به بلندای عشق، رقص کنان، فریاد آزادی سرمیدهد و به دشت و دریا میپیوندد ،اما از آن صخره بزرگ هیچ اثری نمانده.

.

آن روزی که مرگ مرا فرا گیرد ،

و پیکره ام ذره ای از خاک شود ،

نوشته هایم باران میشوند و زمین آرزوهایم را سبز خواهند کرد.

اما آن روح سپیدم تا ابدیت ، به دنبال عشق سرگردان خواهد بود.

.

چه افسوس که آرامش برگ های سبز را بروی شاخه های درخت پیری که جاده امام زاده علی را به خورشید پیوند داده بود دیر فهمیدم.

.

دستانم آلوده اند ، آلوده ننوشتن احساسم ، احساسی که از گوشه چشمم به پایین چکید و فرشتگان خدا فریاد میزدند گریه نکن.

خداوندگارا خود شاهد باش من به فرشتگان کوچک و نورانیت مهرورزیدم ، جان بخشیدم اما آن دیو سیاه، مرا با تمام عشقم بلعید و از من تنها آرزوی با تو بودن مانده است.

خداوندگارا مرا صدا بزن ، اینک زمان خوبیست برای پرواز ، پرواز از میان ابر ها و برفها.

احساس میکنم بالهای از دست رفته ام به روح خسته ام بازگشته اند ،آنچنان باشکوه و قوی که میتوانند آرام و بیصدا مرا به خاطرات یک به یک آنان که دوستشان دارم پیوند بزنند‌.

جسم فانیم دیگر توان نگهداری این روح را ندارد ،خدای زیبایی ها مرا بخوان.