دیروز تولدم بود و هیچکس نمیدونست نه خبری از تبریک بود و نه هدیه ای ، از دیروز سه روز دیگه هم گذشت و باز هم خبری نشد ، میگن اینجور مواقع چند تا نفس عمیق بکشید و به گذشته فکر نکنید .

شب شد و با تمام احساس منفی ، تنهایی و بیکسی رفتم گرفتم خوابیدم ، پیش خودم گفتم همچی تمومه دیگه امیدی نیست و از فردا یک استارت جدید میزنم و روز از نو روزی از نو و پلک چشمام و با اشکی که داخلش جمع شده بود روی هم بستم ، صبح خواب موندم و نرسیدم برم سر کار ساعت هدود هشت و نیم بود که زنگ خونه بصدا در اومد از اونجایی که میدونستم کسی داخل خونه نیست بلند شدم و رفتم جلوی اف اف.

بله ، بفرمایید !

از پشت آیفن آقایی با صدای گرم گفت منزل آقای فلانی ! جواب دادم بله بفرمایید ! گفت پستچی هستم نامه دارید !

پیش خودم گفتم نامه اونهم در عصر تکنولوژی و ارتباطات مگه میشه ؟

جواب دادم العان میام .

تا لباس بپوشم و برم پایین پیش خودم دائم فکر میکردم ممکنه نامه از کجا باشه ، اگر نامه تبلیغاتی باشه فلان و بسالش میکنم و از این حرفها .

جلو در که رسیدم دیدم یک آقای خوش پوش با لباس فرم و موتور زرد رنگ با قدی هدود ۱۹۰ و البطه چهار شونه با موهای جوگندمی روبروم ایستاده دستش رو دراز کرد و یک پاکت نامه صورتی یکدست و بسمتم گرفت ، گرفتم و تشکر کردم و بلافاصله تبلتش و بسمتم گرفت و خواست براش امزاء بزنم، منم زدم.

خداحافظی کردم و وارد حیاط پارکینگ شدم دل تو دلم نبود ببینم این نامه از کجاست ، بالا سمت راست آدر گیرنده و روبروی اون در سمت چپ دو عدد تمبر و زیرش آدرس فرستنده : فلانی ... باورم نمیشد یک دوست خیلی قدیمی که هدود ۱۰ سال ندیده بودمش خیلی شکّه شدم سریع خودم و رسوندم داخل خونه و درب پاکت و باز کردم ۳ برگ کاغذ آبی با دست خط منظم ، صاف و زیبا که رایحه ضعیف ، اما خوشی داشتند ، داخل نامه کمی حال و احوال کرده بود ، تولدم و تبریک گفته بود و یک شعر زیبا و یادی از خاطرات آن زمانها و البطه دعوت کرده بود برای دیدنش به شهر آنها برم و چند روزی در منزل پدری آنها بمانم ... 

مات و مبهوت به روبرو خیره موندم، پاکت نامه جلوی زانو هام و سه برگ نامه تو دستم و دستام روی پام ، خیلی عجیب بود، بعد از اینهمه سال ، چطور یادش مونده ؟ پاکت نامرو برداشتم و کمی دورتر گرفتم تا تمام و کمال در یک کادر ببینمش خیلی ساده ولی زیبا بود ، خواستم برگه های نامه رو داخل پاکت بزارم که احساس کردم چیزی داخل پاکت هست ، چند گلبرگ رز خشک شده که هنوز عطر ضعیف اما خوبی داشت ...

خوب میشه گفت هنوز چیزی تموم نشده و میشه ادامه داد پیش بسوی مسافرت.

پ.ن :ای کاش این داستان واقعی بود .

دیروز هنوز ادامه دارد .