جنگ میان من و من را در وجودم کاشت.

راضیم به رضایش ،چراکه آفتاب را در چشمانم کاشت تا نور ایمانت چشم های مرا کور نکند.

دلم را چون دریایی مواج ساخت تا در آشوب روزگار بیتاب و حراسان نشوم .

بیگانه نپنداشت مرا تا در جمع بیگانگان امیر باشم نه اسیر ...

و من ،ومن از وجود کبریائیش تنها یک سوال دارم ...

" آن مسیحای شب تار کجاست

                  خانه یار کجاست جای مناجات کجاست "